تبليغاتX
(دل نوشته های نسترن)

 

توی یه عصر پاییزی، پای برگای شمشاد

باز این دل دیونه یاد چشم تو افتاد

من نشستم و خوندم با دردای گیتارم

     تو انور دنیایی

من خیلی دوستت دارم

با( د) دور چشم تو مثل پروانه گشتم

هر چی تو عقب رفتی من دوباره برگشتم

( ر) رسیدن ما بود تو یک شب مهتابی

با یه اسمون پولک غرق گل و بی تابی

با نت ( می) میخواستم پادشاه شعرام شی

من تمام دنیات شم ،تو تمام دنیام شی

(فا)فاصله رو کم کرد،ببین من و رویاهات

تو انور اقیانوس اما دل من باهات

با (سل) تو شدی سلطان تو قلعه ای از خوبی

من منتظرم اینجا تو یه خونه چوبی

( لا) صدای نازت رو لالایی شبهام کرد

شب تو رو اینجا برد اما منو تنها کرد

با (سی) از سیاهیا تو نبودنت خوندم

هی تو از پیشم رفتی، هی من پای تو موندم

توی بازی اشکات من باز به چشمات باختم

به خاطرت تنها هی سوختم وهی ساختم

اشکام دوباره گم شد تو زیر و بم گیتارم

من گریه و اون گریه تا کی برسه لحظه دیدار

هفت تا نت سرگردون با یه دل دیونه

جز من به خدا هیچکس قدرتوووو نمی دونه

 

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 12:23 توسط نسترن |

 

         مث اون موج صبوری که وفاداره به دریا

        تو مث اون گل سرخي كه گذاشتم لاي دفتر                       

         تو مث بارون عشقي روي تنهايي شاعر 

          تو همون آبي كه رسمه بريزن پشت مسافر                                
          

 مث پرواز واسه قلبي كه يكي بالاشو بسته 

 مث اون مهمون خوبي كه ميآد آخر هفته                    
مث اون حرفي كه از ياد دل و پنجره رفته
مث پاييزي وليكن پري از گل هاي پونه
مث اون قولي كه دادي گفتي يادش نمي مونه
تو مث چشمه آبي واسه تشنه تو بيابون
تو مث يه آشنا تو غربت واسه يه عاشق مجنون
تو مث يه سرپناهي واسه عابر غريبه

مث چشماي قشنگي كه تو حسرت يه سيبه

 مث زندگي رو ابرا بودنت با من محاله
يك روزي بيا تو خوابم بشو شكل يك ستاره
توي خواب دختري كه هيچ كس و جز تو نداره 
دل تو يه آسمونه دل تنگ من زميني
مي دونم عوض نمي شي تو خودت گفتي هميني
تو مث اون كسي هستي كه ميره واسه هميشه
التماسش مي كني كه بمون اون ميگشه نميشه
مث يه تولدي تو مث تقدير مث قسمت
مث الماسي كه هيچ كس واسه اون نذاشته قيمت 
مث ابتداي راهي مث آينه مث شمعدون
مث قصه هاي زيبا پري از خواباي رنگي
 حيفه كه پيشم نمونن چشاي به اين قشنگي
پر نازي مث ليلي پر شعري مث نيما
ديدن تو رنگ مهره رفتن تو رنگ يلدا
بيا مثل اون كسي شو كه يه شب قصد سفر كرد
ديد يارش داره ميميره موند ش و صرف نظر كرد
  

            

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 2:51 توسط نسترن |

 

           می خوام ،تنفست کنم نیازمی مثل هوا     

          مي خوام كه مال من بشي،بين تموم آدما

ترجمه نگاهتن، تك تك واژه هاي من

پرشده با ياد نگات ،تموم لحظه هاي من

نبض تموم شعرام به خاطر تو مي زنه

تنها دليل زندگيم، اينجوري از تو گفتنه

واسه خريدن دلت، قشنگترين آينه پوش

جونمو پيش كش ميكنم، تموم اين ترانه روش

مخمل خاطرات تو، حتي تو خوابم با منه

يادت به روزا وشبام، هميشه چشمك مي زنه

حال و هواي خواستنت ،پر شده توي لحظه هام

دلم می خواد بهت بگم،جز تو کسی رو نمی خوام...........

                          

     

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 1:13 توسط نسترن |

                     وقتی دستهامو به سوی اسمون بردم بالا
وقتی تو تنهایی هام گفتم خدا خدا خدا
وقتی که کسی نبود اشکهامو مرهم بزاره
دست مهربونی که بگه خدا دوستت داره
یک امید نیمه جون توی دلم جوونه داشت
توی تاریکی شب دل منو تنها نزاشت
یک امید نیمه جون بهم میگفت: اهای گلم
نگو سخته زندگی، نگو که کم تحملم!
وقتی من بودم وتنهایی واسمون شب
تو ی اسمونی که پراز ستاره لب به لب
حتی سهم من نبود یک تک ستاره غریب
من میموندم ودلم مثل همیشه بی نصیب
کسی امد ومنو کنار اسمون نشوند
نه که پشت پنجره منو تو کهکشون کشوند
گفت: ببین نگو که من ستاره ندارم
همه ستاره هارا پیش چشمهات میزارم
بگو واسه چی میخواهی ستاره چین بشی برام
من می رسونمت به اوج  خنده هام
کسی بود که اسمون حسودی میکرد به نگاهش
اونکه هرچی کفتره پر میکشید سمت صداش

یکی بود که بهتره نگم ،حسود قافیه
من میترسم بنویسم بگی بسه،کافیه!
کسی بود ،بین من وخدا بمونه تا ابد
هرجا هست پناه اون باشه دعای نیمه شب

                         

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 14:54 توسط نسترن |

                                     

              اگه مهتاب بشی به من بتابی
منم رخت سیامو در میارم
اگه بارون بشی نم نم بباری
منم یادم میره که شوره زارم
اگه آفتاب بشی تو باغ ابرا
منم تو آتیشت پروانه میشم
اگه عاشق بشی حتی دروغی
میمونم با غمت همخونه میشم
میمونم تا نگی فکر سفر بود
نگی مثل پرستو در به در بود
میشم کفتر میسوزم تا بدونی
که پاسوز غمت آتیش به پر بود
میشینم کنج قصه شعر میسازم
واسه ناز گل یخ زیر بارون
میخوابم خواب چهل گیس و ببینم
به جای این همه خواب پریشون
میپوشم رخت بودن تا ته خط
به عشق با تو بودن پا میگیرم
به جونم میخرم تنهایی هاتو

برای گریه هات اسون می میرم

 

+ نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 1:16 توسط نسترن |

 

  

به خاطر خاطره هایی که دوستشان دارم...!

دوستت دارم و به اندازه ی دوست داشتنم تو را می پرستم و نامت را فریاد می کنم...

امشب همه ی کوچه پس کوچه های قلبم را چراغانی می کنم که یاد تو در ان احساس غربت نکند

امشب دلم می خواست تو عابر پیاده روهای دلتنگی ام باشی...وحضور تو سکوت همه شبها را می شکست

دلم می خواست در شبی مهتابی *همراه قایق دلتنگی هایم از دریاچه ی یاد تو عبور کنم

دلم می خواست رنگین کمان یاد تو اسمان دلم را زیبا کند و بارش عشق گونه ام را دریا...

ای کاش ثانیه ها لبریز از حضور تو باشد

کاش می شد فقط یک بار در کوچه های دلم قدم می گذاشتی و حجم دلتنگی هایم را می دیدی...

           

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 15:23 توسط نسترن |

            

     و من در پیش چشمان تو مشتی خاک گلدانم
             تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم

چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمی دانم

تو مثل شمعدانی ها پر از رازی و زیبایی


تو دریای ترینی آبی و آرام و بی پایان

و من موج گرفتاری اسیر دست طوفانم

تو مثل آسمانی مهربان و آبی و شفاف

و من در آرزوی قطره های پاک بارانم

نمی دانم چه باید کرد با این روح آشفته

به فریادم برس ای عشق من امشب پریشانم

تو دنیای منی بی انتها و ساکت و سرشار

و من تنها در این دنیای دور از غصه مهمانم

تو مثل مرز احساسی قشنگ و دور و نامعلوم

و من در حسرت دیدار چشمت رو به پایانم

تو مثل مرهمی بر بال بی جان کبوتر

و من هم یک کبوتر تشنه باران درمانم

بمان امشب کنار لحظه های بی قرار من

ببین با تو چه رویایی ست رنگ شوق چشمانم

شبی یک شاخه نیلوفر به دست آبیت دادم

هنوز از عطر دستانت پر از شوق است دستانم

تو فکر خواب گلهایی که یک شب باد ویران کرد

و من خواب ترا می بینم و لبخند پنهانم

تو مثل لحظه ای هستی که باران تازه می گیرد

و من مرغی که از عشقت فقط بی تاب و حیرانم

تو می آیی و من گل می دهم در سایه چشمت

و بعد از تو منم با غصه های قلب سوزانم

تو مثل چشمه اشکی که از یک ابر می بارد

و من تنها ترین نیلوفر رو به گلستانم

شبست و نغمه مهتاب و مرغان سفر کرده

و شاید یک مه کمرنگ از شعری که می خوانم

تمام آرزوهایم زمانی سبز میگردد

که تو یک شب بگویی دوستم داری تو می دانم

غروب آخر شعرم پر از آرامش دریاست

و من امشب قسم خوردم تر ا هرگز نرنجانم

به جان هر چه عاشق توی این دنیای پر غوغاست

قدم بگذار روی کوچه های قلب ویرانم

بدون تو شبی تنها و بی فانوس خواهم مرد

دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 11:28 توسط نسترن |

 

سلام دوستان گلم:

از همهتون ممنونم که همیشه هوای منو دارید و همیشه جویایی نبودنم هستیدو مرسی از دوستانی که برام پیام تبریک زدن و تولدم بهم تبریک گفتند خیلی خوشحالم کردند

دلم برای همتون تنگ شده بود تو این مدتی که نبودم اتفاقهای خیلی خوبی برام افتاده

و همه چی به خوبی و خوشی پیش میره بهترین اتفاق زندگیم که همیشه منتظرش بودمو یه ارزوی

که بهش رسیدم خیلی دوست داشتم تهران زندگی کنیم اما بابا همیشه مخالفت می کرد بابااپارتمان اینجا رو فروخت و به درخواست من یه اپارتمان تو تهران( پاسداران )

برام گرفته الان خیلی خوشحالم که راحتر می تونیم بریم تهران و برگردیم و خوشحالم

که می تونم بازم با دوست خوبم گلناززززززززززززز  پیش هم باشیم حتی تو تهران

خلاصه خیلی خوب بود یه مسافرت خیلی خوبم داشتیم که خیلی خوش گذشت

دوستان عزیز که ازم می خواهید زود اپ کنم به همین زود اپ خواهم کرد و از همهتون ممنونم

خیلی بهم لطف دارید دوستتون دارمممممممم

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 14:6 توسط نسترن |

  

      

یعنی این تویی عزیزم که داری تنهام می زاری؟

یعنی این تویی که راحت میگی که دوسم نداری!

 

یعنی این تویی که دیگه شبا تو خوابم نمی یای

وسط این همه کابوس به سراغم تو نمی یای

 

یعنی این تویی که می خوای پا رو عشقمون بزاری

بعد اون همه تمنا میگی حوصله نداری؟

 

یعنی این تویی که میگی قلب من مثال سنگه

یعنی تو همونی که گفت دل من خیلی قشنگه!

 

یعنی این تویی که داری میگذری از من چه آسون

نمیگی بعد تو این دل نمیشه چقد هراسون ؟!

 

یعنی این تویی که ساده  می شی مال یه غریبه

کاش بهم میگفتی عشقت مثل حرفهات یه فریبه

 

یعنی این تویی که می خوای بگذری از من و عشقم

یعنی تو همونی که گفت با تو انگار تو بهشتم ؟!

 

یعنی این تویی که میخوای قلبتو باز پس بگیری

چرا آرزوی پرواز رو  از این قفس می گیری

 

یعنی این تویی که دیگه حرفامونداری باور

آخه این که ادعا نیست عشق ما رسید به آخر

 

یعنی این تویی که بازم منو به بازی می گیری

داری آخرین امیدو از یه بازنده می گیری

 

یعنی با خودت نگفتی بعد تو دلم چی میشه؟؟!!

باخودت نگفتی این دل واسه کی بازیچه میشه؟؟!!

 

نه عزیز باور ندارم این تو نیستی ، این محاله!!

تو رو به عزیز ترینت بگو که همش خیاله

 

بگو که تو نیستی اینکه می خواد عشقمو بگیره

بگو که محال عشق پاکه ما دوتا بمیره

 

تو بگو عزیزترینم که اینا همش یه خوابه

اخه حتی باورش هم واسه من پر از عذابه

 

ولی نه اینا که خواب نیست  ، تنها موندن که عذاب نیست

بعد تو خدارو دارم ، دنیا بی حساب کتاب نیست

 

تو می ری تنهام میزاری منو می کنی فراموش

خدا هم یه روزی یک جا عشقتو می کنه خاموش

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 23:37 توسط نسترن |

 

                          

دلم حکایت دستی تهیست میدانم

و هیچ کس مثال تو خوب نیست میدانم

 

من و گدایی یک مشت خاطره از تو

چقدر این خاطره ها ماندنیست میدانم

 

اگر حلال کند این چشم های خیسم را

برای بودن با تو هراس نیست میدانم

 

حریص تهمت شیرین قلب خسته ی من بود

و عشق تهمت تلخ این همه خستگیست میدانم

 

کسی که رحم نمود بر بی کسی چشمم

به جز نگاه متین تو نیست میدانم

 

تو از شکیب نگاهم غرور را خواندی

و غرور پاسخ این همه بچگیست میدانم!

 

تو خط فاصله ی مرگ تا دلم بودی

و عشق تو هر لحظه خواندنیست میدانم

 

تو با صدای پای کدامین ستاره آمده ای؟

که مشق شبم همه شعر عاشقیست میدانم

 

میان کلبه ی خاموش این دلم جز تو

دگر برای کسی جا نیست میدانم

 

هنوز شهر غبار آلود چشمانم

به یاد هوای چشم تو ابریست میدانم

 

به چشمه بگویید جوششش تنها

برای رفع عطش و تشنگیست میدانم

 

میان همهمه های این شهر شلوغ

سکوت تعبیر این همه سادگیست میدانم!

 

میان این همه فاصله میان این همه غم

چاره فقط بغض و گریه های بی کسیست میدانم

 

ببین که خسته ام از این همه تقصیر

گناه دلم جز عشق تو نیست میدانم!!!

 

با آنهمه فروغ مهتاب نگاه تو

دگر میان شبم ستاره پیدا نیست میدانم

 

کسی که تقسیم می کند شب من را

میان مهتاب و ستاره جز تو کیست میدانم

 

همان که طراوت عشق را در تبسم دید

همان که میان خنده ها گریست میدانم

 

اگر دلم از غم نمرد به خاطر او بود

همو که حاصل بخشندگیست میدانم

 

به حجم خاطره هامان قسم بمان با من

که از جهنم من تا بهشت راه نیست می دانم

 

دوباره حرف دلم نا تمام می ماند

و درد در دل من ماندنیست میدانم!!!

+ نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:8 توسط نسترن |